|
بی سرزمین تر از باد... |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
وحید
آرشیو وبلاگ
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
لینک دوستان
بچه های آسمان
بودن يا نبودن
زير خاکستر ذهنم باقيست
سروش
شبانگاه
عطر بهار نارنج
عاشقانه ها
سارا
شايد وقتی ديگر
سارا شريف
هيچ کس باور نکرد
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
دلم تنگ شده ؟!!!
سلام!
چرا دیگه هیچ کی منو دوست نداره آخه این رسم روزگاره اگر یکی از دوستاتون یه مدتی سرش گرم یه کارایی بود دیگه همه فراموشش کنن؟
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ - وحیدغيبت صغری
سلام!
با تشکر از همه دوستانی که کامنت گذاشتن و لطفشونو ابراز کردن باید بگم که علت این چند وقت کم کاری بنده به خاطر ۲ تا کاری است که دارم انجام می دم .
- سترگ http://www.sotorg.com
- آرگوسافت http://www.argosoft-co.com
البته جفت این سایت ها هنوز خیلی کار دارن تا تکمیل بشن ولی به نظرم بد نشدن. اگر وقت کردین بهشون سر بزنین و نظرتونو بهم بگین.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - وحید
پیشاپیش عید نوروز و به همه دوستان تبریک می گم.
من این روزا خیلی سرم شلوغه اگر بهتون سر نمی زنم باید خودتون به بزرگواریتون منو ببخشین.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥ - وحیدنامه اي به پدر!
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود ?پدر?. با بدترين پيش داوريهاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مينويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون ميخواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما ميدونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبينيهاش، خالکوبيهاش، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما ميتونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نميزنه. ما اون رو براي خودمون ميکاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که ميخوايم. در ضمن، دعا ميکنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر ميگرديم، اونوقت تو ميتوني نوههاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت، John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط ميخواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٥ - وحیداميدوارم يخ های شما هنوز آب نشده باشد
زندگي قصه مرد يخ فروشيست كه از او پرسيدند: فروختي؟ گفت: نخريدند! تمام شد.
مجی
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥ - وحید

